حكيم ابوالقاسم فردوسى
1123
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بپاسخ همه مهتران پيش اوى * يكايك نهادند بر خاك روى كه ما نام جوييم و تو شهريار * ببينى كنون گردش روزگار [ بار ديگر رزم كردن گو و طلحند و مردن طلحند بر پشت پيل ] ز درگاه طلخند بر شد خروش * ز لشكر همه كشور آمد به جوش سپه را همه سوى دريا كشيد * و زان پس سپاه گو آمد پديد برابر فرود آمدند آن دو شاه * كه بودند با يكدگر كينه خواه بگرد اندرون كندهاى ساختند * چو شد ژرف آب اندر انداختند دو لشكر برابر كشيدند صف * سواران همه بر لب آورده كف بياراست با ميسره ميمنه * كشيدند نزديك دريا بنه دو شاه گرانمايه پر درد و كين * نهادند بر پشت پيلان دو زين بقلب اندرون ساخته جاى خويش * شده هر يكى لشكر آراى خويش زمين قار شد آسمان شد بنفش * ز بس نيزه و پر نيانى درفش هوا شد ز گرد سپاه آبنوس * ز ناليدن بوق و آواى كوس تو گفتى كه دريا بجوشد همى * نهنگ اندرو خون خروشد همى ز زخم تبرزين و گوپال و تيغ * ز دريا بر آمد يكى تيره ميغ چو بر چرخ خورشيد دامن كشيد * چنان شد كه كس نيز كس را نديد تو گفتى هوا تيغ بارد همى * به خاك اندرون لاله كارد همى ز افگنده گيتى بران گونه گشت * كه كركس نيارست بر سر گذشت گروهى بكنده درون پر ز خون * دگر سر بريده فگنده نگون ز دريا همى خاست از باد موج * سپاه اندر آمد همى فوج فوج همه دشت مغز و جگر بود و دل * همه نعل اسبان ز خون پر ز گل نگه كرد طلخند از پشت پيل * زمين ديد برسان درياى نيل همه باد بر سوى طلخند گشت * به راه و به آب آرزومند گشت ز باد و ز خورشيد و شمشير تيز * نه آرام ديد و نه راه گريز بران زين زرّين بخفت و بمرد * همه كشور هند گو را سپرد ببيشى نهادست مردم دو چشم * ز كمّى بود دل پر از درد و خشم نه آن ماند اى مرد دانا نه اين * ز گيتى همه شادمانى گزين اگر چند بفزايد از رنج گنج * همان گنج گيتى نيرزد برنج ز قلب سپه چون نگه كرد گو * نديد آن درفش سپهدار نو سوارى فرستاد تا پشت پيل * بگردد بجويد همه ميل ميل ببيند كه آن لعل رخشان درفش * كزو بود روى سواران بنفش كجا شد كه بنشست جوش نبرد * مگر چشم من تيرهگون شد ز گرد سوار آمد و سربسر بنگريد * درفش سر نامداران نديد همه قلبگه ديد پر گفت و گوى * سواران كشور همه شاهجوى فرستاده برگشت و آمد چو باد * سخنها همه پيش او كرد ياد سپهبد فرود آمد از پشت پيل * پياده همى رفت گريان دو ميل بيامد چو طلخند را مرده ديد * دل لشكر از درد پژمرده ديد سراپاى او سربسر بنگريد * بجايى برو پوست خسته نديد